مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ باد از لابه لای درختها رد میشود و بوی خاک نم خورده را با خود میآورد. جوی از میان کوچه باغهای «کاهو» گذر میکند و از آن طرف دیوارها بوی هیزم تنور میآید. روستای کاهو، حوالی شهر مشهد، نقطه آغاز روایتهای زندگی اوست، نقطهای که «عماد» بخشی از اتباط خود با عناصر طبیعت را مدیون آن است. حس شاعرانگی اش را از بوی لباسهایی دارد که تازه از زیر تیغ آفتاب جمع شدهاند و درخشش نور خورشید که در سرمای اول صبح روی پوستش میدود و حرارت خوشایندی دارد.
او همراه پدر و مادرش در مشهد زندگی میکند و آخر هفته ها، وقتی به سراغ پدربزرگ و مادربزرگش میرود، هیچ گاه فکر نمیکند روزی برسد که ناچار همه ساعتهای شبانه روز را با آنها سر کند. پدرش، سیدمحمدتقی خان معین دفتر، از صاحب منصبان آستان قدس رضوی است. پدر دستی بر شعر دارد و گاهی با تخلص «معین» چند بیت تازه میگوید. مادرش، بی بی حرمت، از خانوادهای نام دار است که در میان آن خانواده، همچون گوهری میدرخشد و چشم و چراغ خاندان است.
عماد سن وسالی ندارد. هنوز چندماهی تا تولد سه سالگی اش زمان باقی است که مادر از دنیا میرود. کوتاه شدن سایه مادر، ضربه بزرگی برای کودکی عماد است. پدر، بی دریغ و در بیشتر ساعتهای شبانه روز در کنار عماد میماند تا او جای خالی مادر را احساس نکند، اما سرنوشت قرار نیست روی خوشش را به عماد نشان دهد. درست سه سال پس از مرگ مادر، پدر هم میرود. رفتن پدر و مادرش آن قدر نابهنگام و زودهنگام است که عماد حتی فرصت نمیکند صورت آنها را دقیق به خاطر بسپارد.
جای خالی پدر و مادر تا همیشه برای او خالی میماند و یتیمی زودرس، دنیای عماد را دگرگون میکند. خانواده نام دار پدر و مادر، برای او آغوش نمیشود. تنهاتکیه گاههای زندگی اش، سیدمحمد اقتدارالتولیه و بی بی زهرااند؛ پدربزرگ و مادربزرگی که سرپرستی او را به عهده میگیرند. مواجهه با مرگ عزیز، عماد را زودتر از حد معمول بزرگ میکند.
در همه روزهای نوجوانی به مرگ فکر میکند و اینکه باید به چیزی تبدیل شود که حتی پس از مرگ هم باقی بماند. به سن جوانی که میرسد، ازدواج میکند. خیال میکند زندگی قرار است برای او جبران کند، اما در کمال ناباوری، پس از هشت ماه زندگی مشترک، همسرش نیز از دنیا میرود و پایان این رؤیا، زودتر از هر پایان دیگری به سراغش میآید. تنهایی برای او رفته رفته به وضعیتی دائمی تبدیل میشود. میفهمد که زندگی ممکن است همه چیز را از او بگیرد و باید چیزی را درون خودش برپا کند.
شب است. چراغ کم سوست. خانه ساکت است و هیچ چیز سکوت را نمیشکند. کنار یک صفحه کاغذ دراز کشیده است و به عالم کلمات پناه میبرد. گاهی مینویسد و گاهی هم حافظ و مولانا میخواند. این دو نام برایش مرجع ادبی نیستند؛ یک جور خانواده دوماند. حافظ برای او یادآور رمز و ایهام و رندی است و مولوی برایش جوشش معنا.
گاهی هم سعدی میخواند و نثر روان زندگی و اخلاق را در بوستان و گلستان او جستوجو میکند. اوایل نوجوانی سرودن شعر را آغاز میکند. شعر برای او که امنیت زندگی اش را از دست داده است، به یک امنیت محکم و درونی تبدیل میشود. حال وهوای شعرهایش خراسانی است.
به سنت خراسان وفادار است و غزلهای عاشقانهای میگوید که بیشتر بر حدیث نفس و عاطفه تکیه دارد. از حافظ میآموزد که میشود رنج را مستقیم نگفت و با تصویر گفت، از مولوی میآموزد که میشود شکست را به حرکت تبدیل کرد و از سعدی میآموزد که میشود زبان را شسته و دقیق نگه داشت، حتی وقتی دل آشفته است. نتیجه اش میشود شاعری که در غزل هایش، هم تجربه تنهایی هست و هم وقاری ستودنی.
سیدعمادالدین حسنی برقعی (مبرقعی) متولد سال ۱۳۰۰ بود. بعدها به عماد خراسانی شهرت یافت و به یکی از نام آوران شعر و غزل معاصر ایران تبدیل شد. او از عنوان یک شاعر محلی خراسانی عبور کرد و ماندگار شد. آثاری داشت که به صورت گزیده و دیوان منتشر شد و دست به دست چرخید.
مهدی اخوان ثالث که یکی از دوستان صمیمی عماد بود، در مقدمهای بر کتاب «ورقی چند از دیوان عماد»، شرح حال و زندگی کاملی از عماد را نوشت. به گفته اخوان ثالث «اگر شعر را در معنای حقیقی اش به جای آوریم، نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر و قافیه و کلمات، بی شک عماد در غزل سرایی از شاعران برجسته و طرازاول معاصر است و در قیاسی وسیع تر، سخن او از این و آن متمایز است.» حسین منزوی نیز از غزل عماد به عنوان غزلی «بینابین» یاد کرده است؛ غزلی که هم به ارزشهای کلاسیک پایبند است و هم از برخی فضاهای تازه خالی نیست.
عماد وقتی که غزل در ایران سرگردان بود، در چشم هم نسلانش کسی بود که به غزل سامان داد. او شاعری نوآور و خوش ذوق بود و قرابت بسیاری با موسیقی خراسان داشت. غزلهای او بعدها توسط اکبر گلپایگانی، محمود محمودی خوانساری، غلامحسین بنان، عبدالوهاب شهیدی، ایرج، محمدرضا شجریان، علیرضا افتخاری و... خوانده شد. عماد خراسانی بیست وهشتم بهمن۱۳۸۲ درگذشت و در مقبرةالشعرای آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر / باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم / شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم، مشکن قدر خود ای پنجه غم / من به میخانه ام امشب، تو برو جای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش / آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی ست رخ توست نگارا که در آن / می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیباصنم این قدر جفا زیبا نیست / گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
می فروشان همه دانند عمادا که بود / عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
عماد خراسانی